X
تبلیغات
رایتل

داستانهای کوتاه

داستان کوتاه ، DASTAN KOTAH . dastan kotah . dastane kotah . داستان کوتاه درمورد والدین . dastanhaye kotah . غصه های کوتاه فردوسی . dastan tarikhi . داستان درمورد محبت مادر . dastan kootah . داستان های کوتاه تاریخی . 16,432,352

داستان کوتاه : مهر پدر و مادر

1390,08,12 04:34 ق.ظ نویسنده: کیانا چاپ
مادری گوش فرزندش را گرفته کشان کشان با خود می برد . مردی را دید که از روبرو می آمد به آن مرد گفت کودکم را دعوا کنید او حرف مرا گوش نمی دهد پسرک مات و مبهوت به سیمای مردانه و استوار مرد می نگریست اشکهایش زیر چشمانش حلقه زده بود لباسی کهنه بر تن داشت و کفش در پایش نبود ، انگشتان پاهایش در زیر لایه ایی از خاک پنهان بود . مرد نشست و دست پسر را گرفت به چشمان کودک خیره شد و سرش را کنار گوش کودک آورد و چیزی گفت . کودک هم چیزی آهسته به او گفت و مرد خندید و با سر چیزی اشاره کرد تبسمی دلنشین بر لب کودک نشست ، مادر به مرد گفت شما به جای دعوا کردن او ، می خندانیدش ، نمی دانید چه آتشپاره ایی است . زندگیم را سیاه کرده از صبح تا شب دنبالش هستم و از روی دیوار، پشت بام همسایه و بازار پیدایش می کنم . مرد به چشمان کودک نگاه می کرد و کودک لبانش به خنده باز شده بود . کم کم مادر داشت از عصبانیتش فوران می کرد که دید اشک برگونه مردانه مرد می لغزد مات و مبهوت شد مرد دستش را بالا آورد ناگاه چند افسر نظامی جلو آمدند به آنها گفت نیازهایشان را برطرف سازید . و بدون آن که سرش را برگرداند ، رفت ....
زن از کودکش پرسید آن مرد در گوشت چه گفت ؟
کودک پاسخ داد : از من پرسید چه کسانی را دوست می داری ؟ و من هم گفتم پدر و مادرم ...
آن زن همسری بیمار و دختر کوچکی نیز داشت .
زندگی آنان با همان یک لبخند و اشک مردی که در راه دیده بود دگرگون شد . و درهای روزی به رویشان گشوده گشت . حکیم ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : خوی مهربان ، ریشه در طبیعت گل ها دارد .
یک هفته بعد از آن ، زن در کنار بازار کرمانشاه در حال خرید نان بود که دید سران ارتش از شهر خارج می شوند سواران رشید ایرانزمین ، سوار بر اسبهای رزم و آن مرد که پیش آهنگ همه بود ...

یاد و نام نادر شاه افشار جاودانه باد ! که مهر پدر را بر سر هیچ گاه حس نکرد و مادر خویش را در زمان اسارت بدست قبایل وحشی از دست داد و ...



نظرات (13)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
خیلی زیبا بود
مطلبی نوشتم در مورد پدرو مادر بااجازتون این داستانو بر میدارم باذکر نام منبع که شماباشید
دوست داشتید تشریف بیارید بخونید
امتیاز: 12 7
سارا
:نخبه
امتیاز: 7 2
پانتا
عالی بود خیلی تشکر
امتیاز: 8 2
آی پارا...........م..........م
عالی بود خیلی ممنون
امتیاز: 7 2
victor
قشنگ بود
امتیاز: 7 1
به سلامتی کارگری که صاحبکارش به ناحق زد زیر گوشش و اون کارگر رفت تا لباس خودش را بپوشد برود ولی ناگهان یادش افتاد مادرش مریض است.... جهیزیه دخترش....... خونش اجارست ...... پسرش تو دانشگاهه.. بعد برگشت به صاحب کارش گفت ببخشید تقصیر من بود .........
امتیاز: 9 3
علی
عالی بود خیلی بوس بوس
امتیاز: 7 1
سیما
بسیارمطالب زیبا وخواندنی بود:
امتیاز: 4 0
نگین
آخی چه داستان جالبی دلم برای اون خانواده و نادر شاه سوخت
امتیاز: 4 0
یه والیبالیست
خیلی خوب بود:
امتیاز: 5 0
د
امتیاز: 2 2
فاطمه
عالى بود
امتیاز: 4 0
غزل
خیلی داستان قشنگی بود واقعا عالیه
امتیاز: 2 1