داستانهای کوتاه

داستان کوتاه ، DASTAN KOTAH . dastan kotah . dastane kotah . داستان کوتاه درمورد والدین . dastanhaye kotah . غصه های کوتاه فردوسی . dastan tarikhi . داستان درمورد محبت مادر . dastan kootah . داستان های کوتاه تاریخی . 16,432,352

داستانهای کوتاه

داستان کوتاه ، DASTAN KOTAH . dastan kotah . dastane kotah . داستان کوتاه درمورد والدین . dastanhaye kotah . غصه های کوتاه فردوسی . dastan tarikhi . داستان درمورد محبت مادر . dastan kootah . داستان های کوتاه تاریخی . 16,432,352

داستان کوتاه : بیسکوئیت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند .وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد  حس می کرد چیزی از وجودش کاسته شده است … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد…
به یاد سخن حکیم ارد بزرگ می افتم که : بخشنده از دست نمی دهد او همواره در حال بدست آوردن است .
زن جوان رنجیده شده بود شاید بیشتر به این خاطر که وقتی می دید آن مرد بیسکوئیت‌هایش را می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و حالا متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود .



داستان کوتاه : آرزوی دو همسر 60 ساله


یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،
هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی


دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:

باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!


خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید .



داستان کوتاه : تار مو

مرد عصبانی سرشو با دو دستش گرفته و لب پنجره ایستاده و در حال کشیدن نفس های عمیقه تا آرام بشه تا از اعصبانیتش کاسته بشه و زیر لب به زنش فحش میده ...

دخترش میاد تا باباش رو آروم کنه

میگه : بابا اینقدر ناراحت نباش ، حالا درسته مامان به خاطر اون تار موی بلند زنانه ! که روی کت شما پیدا کرده این جنجال رو به پا کرده !!! و رفته تو اتاقش میگه طلاقشو می گیره و بیرون نمیاد اما من راه چاره اش رو میدونم چیه ! در ضمن مگه نشنیدن که حکیم ارد بزرگ میگه : هیچگاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید .

و ادامه میده : من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن, بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلی که ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم می کنیم تبحر خاصی دارن ...

پدر میگه : بسه اینقدر پرحرفی نکن ! بگو چطور از این مصیبت خلاص شم !!! 

دختر میگه : این هم مانتوی مامان

باباش میگه : که چی ؟!

دختر هم میگه : این موی کوتاه ، لابد مردانه روی مانتوی مامان چکار می کنه ؟

مرد با عصبانیت پالتو رو بر میداره و میاد پشت در اتاق خانومش و داد میزنه : این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زنننننننننننننننن ... بخدا طلاقت میدم .........

و خانومش وقتی اینو می شنوه ... می زنه بیرون

و با گریه می گه من نمی دونم به خدا ...............

صدای خنده دخترشون از تو آشپزخونه اونا رو متعجب می کنه

وقتی میان سراغ دختر تازه می فهمن چه کلاهی سرشون رفته !

هر دو مو

موی سر دختر چموششون بوده که یکی رو کامل روی لباس بابا گذاشته و یکی رو هم با قیچی کوتاه کرده و رو لباس مامان گذاشته ...


دختره با همون حالت خنده به مامان و بابا میگه : وقتی شما سر یه تار مو ، می خواهین از هم طلاق بگیرین چرا به من میگین زودتر عروس شو....


قصه پر غصه (این یه داستان کوتاه نیست)

امروز به جای داستان کوتاه آخرین مطلب بزرگترین حکیم و فیلسوف زنده ایران رو میزارم

فقط برای اینکه یه بارم که شده بفهمیم چه بر سر اهل اندیشه این مملکت آمده :


http://tradea.org/uploads/o/orodism/1648.jpg


سخنان پایانی حکیم ارد بزرگ با ایرانیان :


- ایرانیان همواره اندیشمندان و سرآمدان خویش را تنها می گذارند تا پس از قتل و مرگ آنها سوگواری کنند .

- بهترین سالهای زندگی خویش را برای آگاهی بخشی ایرانیان فدا کردم امروز می بینم از دیوانسالارش تا آموزگارش همه به ریشم می خندند نفرین بر این چرخ روزگار ... فقط عشق به مام میهن مرا زنده نگاه داشت .

- همه عمر در نوشته هایم به همگان از شور و عشق و شادی گفتم ، امروز برای خود پروازی ابدی آرزومندم تا از این همه ناآگاهی مردم سرزمینم نجات یابم ... ایران من ، تو خود دیدی که ارد برای تو زیست برای تو نالید و برای تو نغمه دوباره شکفتن را سرود .

- نهایت عشق مجنون مرگ بود بر پای لیلی و نهایت عشق لیلی مرگ در پای مجنون ... امروز زمان رفتن من است در پای میهن ...

- سالها در دخمه ی تاریک خود را حبس کردم تا بتوانم در تنهایی خویش راهی برای نجات سرزمینم بیابم  و امروز می گویم کاش در همان دخمه مدفون می شدم و اینهمه ریاکاری و نادانی و دانش ستیزی نمی دیدم .

- در کتاب سرخ من همواره امید و شور عشق و شادی بیداد می کند آه که مردم من خود کشتارگر امید و شور و عشق و شادیند ...

- هیچ گاه هیچ کس وسعت تنهایی مرا ندید و از این روی به تنها وارثم دخترم "غزاله"  می گویم جایی مرا به خاک برسان که تنها میهن پاکم ایران بداند و بس !....

- فردوسی بزرگ هم در آغوش دخترش تنها بمرد و مردم نادان تکفیرش نمودند بگذار مرا هم تکفیر کنند چون من از منش و کردار مرده پسند آنها بیزارم .

- عشق ، زندگی و امید را ، همه در برابرم سر بریدند کاش خودم را هم سر به نیست می کردند تا از این سیاهچال نادانی نجات می یافتم ...

- نام ارد تنها تفسیرش عشق به میهن و سربلندی نام ایران است من به هیچ کیش و گروه دیگری وابسته نبودم و نیستم ...

 

ارد
آذر ماه 1390