X
تبلیغات
نماشا
رایتل

داستانهای کوتاه

داستان کوتاه ، DASTAN KOTAH . dastan kotah . dastane kotah . داستان کوتاه درمورد والدین . dastanhaye kotah . غصه های کوتاه فردوسی . dastan tarikhi . داستان درمورد محبت مادر . dastan kootah . داستان های کوتاه تاریخی . 16,432,352

سایت داستان کوتاه:

1394,11,02 10:43 ب.ظ نویسنده: دانشجو نظرات: 0 نظر چاپ

داستان کوتاه : خیابان بی پایان نوشته تکین Takin

1395,09,14 08:17 ب.ظ نویسنده: ما نظرات: 1 نظر چاپ

خیابان بی پایان   

                                                                                                              

چراغهای خیابان،تاریکی را می شکافد و سنگ فرش خیابان را روشن میکند.بیشتر به صفحه شطرنج می ماند،کمی روشنایی و کمی تاریکی.من هم مانند سربازی زخمی،تنها و شکست خورده در وسط این صفحه بزرگ دنبال شاه میگردم. دنبال شاه!مثال خوبی بود.سه شب هست که دنبال چیزی نا معلومی هستم بدون آن که بدانم چیست.هرچه بیشتر میگردم بیشتر در غم فرو میروم .یاد جمله ای از ارد می افتم«غم،سیاهچال توانایی هاست»توانایی من بیشتر گم کردن و پیدا نکردن است.همان طوری که روی صفحه شطرنج راه میروم صدایی میشنوم،صدایی دور از دل تاریکی.ناخود آگاه به طرف صدا برمیگردم.یک لحظه فکر کردم صدای خودم را شنیده ام.میخواستم فریاد بزنم پیدایم کردی؟ولی دیگر صدایی نیامد.انگار صدا هم در تاریکی گم شد.برگشتم و به راهم ادامه دادم.هرچه میروم به انتهای خیابان نمیرسم.انگار کسی آن را میکشد.تمام خیابان یک تصویر بیشتر ندارد.شب هم مانند خیابان بی پایان شده است.سه شب بدون طلوع.شاید خورشید را هم گم کردم.دنیایی بدون خورشید و خیابانی بی پایان.بیشتر به فیلم کمدی می ماند تا ترسناک.من هم تنها بازیگر آن هستم،و البته آن صدا.گاهی فکر میکنم که هیچکدام از اینها واقعی نیستند و آن چیز که دنبالش میگردم.او چیست،او کیست؟کجا هست؟کجا هستم؟بله یادم آمد،خودم را گم کرده بودم.سه شب تمام،یا شاید چند دقیقه!تصاویر درون قاب چوبی،.تاریکی و خیابان،چشمم را از تابلو نقاشی بر میدارم و از پنجره به خورشید نگاه میکنم.


داستان کوتاهی از نویسنده ایرانی مقیم اروپا : تکین Takin (ناصر حاتمی Naser Hatami)


 تکین، Takin، ناصر حاتمی، Naser Hatami، ناصرحاتمی، ناصر حاتمی تکین، naserhatami، تکین Takin، ناصر حاتمی Naser Hatami، داستانی از ناصر حاتمی


داستان کوتاه : سررسید و سالنامه سخنگو !!!

1395,02,07 04:22 ق.ظ نویسنده: دانشجو نظرات: 1 نظر چاپ

داستان کوتاه زیر واقعی است و از وبلاگ عشق ، شرف آزادی به نویسندگی ژاله شهسوار برداشت شده است :


امروز نسرین دوست دوره دانشگاهم زنگ زد و کلی خندیدیم . البته اون با هدف زنگ زد می خواست باز منت بزاره سرم . آره می خواست یادآوری کنه که امروز 6 اردیبهشت هست و من در این روز با اندیشمند محبوبم حکیم "ارد بزرگ" آشنا شدم و دلیل اصلی این آشنایی هم همین نسرین خانم بود . حتما دوست دارین که من خاطره 6 اردیبهشت 1389 رو براتون تعریف کنم .

باشه تعریف می کنم . باشه نیاز به اصرار نیست خودم می گم

حالا چرا داد می زنید دارم می گم !

آره جونم براتون بگه که 6 اردیبهشت 1389 ؛ من دختری 20 ساله بودم ، دیوونه دیوونه (فکر کنم الان دیگه رسما فهمیدید که چقدر دیوونه بودم) .

نزدیکای ظهر بود که این نسرین خانم زنگ زد و گفت آماده شو که دارم میام دنبالت تا با شیده جان بریم عیادت تبریزی (منظورش استادمون خانم تبریزی بود). اگه هر استادی غیر خانم تبریزی بود می گفتم نه نمیام کار دارم و از این حرفا . اما خانم تبریزی خیلی مهربون و دوست داشتنی بود (که امیدوارم الان هر کجا که هست سالم و سلامت باشه.)

زیاد به حاشیه نرم. با ماشین شیده جان رفتیم ستارخان، آپارتمان استادمون . ما خانم تبریزی رو آخرین بار اسفند (1388) سال قبلش دیده بودیم . نسرین توی ماشین گفت: دیوونه خبر داری تبریزی از اسفند ماه پاش توی گچه ؟ گفتم برای چی ؟ مگه تصادف کرده ؟ گفت نه موقع خونه تکونی آخر سال از بالای صندلی افتاده پاش پیچ خورده یا شکسته و کمرش هم گویا رگ به رگ شده دکترا گفتن دو ماه پاش باید توی گچ باشه . بیچاره . یه هوا چاق هم که هست حتما خیلی اذیت شده .

شیده با خودش یه گلدان خوشگل آورده بود شیرینی و یه سری چیزا که همه برای مریضا می خریم خریدم و رفتیم خونه خانم تبریزی

یه پسر خوشتیپی در رو باز کرد که بعد فهمیدم پسر خانم تبریزیه . خودمون رو جمع و جور کردیم و رفتیم توی آپارتمان و خوشبختانه پسرش زود رفت و ما تونستیم نفس بکشیم .

خانم تبریزی خیلی زن مهربونی بود دانشجویی رو ندیدم که ازش بد گفته باشه همه ازش راضی بودن

نشستیم و حرف زدیم و حرف زدیم

دو ساعتی گذشته بود و ما گفتیم که دیگه باید بریم.

خانم تبریزی خندید و گفت : ما که عید فقط میهمان داری کردیم و فروردین نتونستیم خونه کسی بریم پام خوب شده اما کمرم درد داره و ادامه داد : آره من یه رسمی برای خودم دارم رسمم هم اینه که میرم قبل از شروع سال جدید سررسید سال بعد رو می خرم و به همه کسایی که میان عید خونه ما میدمش تا برام یه یادگاری بنویسن . امسال هم مثه هر سال سر رسید رو قبل از عید خریدم. از اول امسال هر کسی عید دیدنی اومده خونه ما سررسید رو بهش دادم و گفتم یه یادگاری برام بنویسه . شما رو هم که از پارسال ندیدم اینگار عید دیدنی من اومدین و به نسرین گفت از لب کتابخونه سر رسید رو بیاره .

نسرین سر رسید رو باز کرد دیدیم نصفش نوشته شده خندیدیم گفتیم وای چند تا مهمون داشتین ؟

 خانم حیدری گفت بعضی ها چند تا یادگاری نوشتن . حالا شما هم بنویسین .

من صبر کردم شیده جان و نسرین یادگاریشون رو بنویسن. وقتی اونا یادگاریشون رو نوشتن، سر رسید رو دادن به من .

 

آره سر رسید رو دادن به من

آره همه چیز از همین جا شروع شد .

همه نوشته های بالا باید گفته می شد تا برسیم به همین جا

سر رسید 1389

 وای الان که چند سال از اون خاطره می گذره الان که رسیدم به اینجاش قلب تند تند شروع کرد به سر و صدا کردن .

الان ادامه می دم

آره سر رسید رو گرفتم اومدم مطلب بنویسم موندم که چی بنویسم واقعا چه چیزی باید یادگاری می نوشتم ؟

چشم افتاد به نوشته کمرنگ پایین صفحه که یک جمله از حکیم ارد بزرگ بود! و این شد آغاز شناختن فیلسوف . شناختنی که باعث شد من این وبلاگ رو به افتخارشون ایجاد کنم .

سخن فیلسوف ارد حکیم این بود : ((شادی را به یکدیگر هدیه دهیم، شادی، برآیند مهر و دوستی است.))

ناخودآگاه خندم گرفت و توی دلم گفتم حکیم هم می دونه که من می خوام یه چیزی یادگاری بنویسم و هدیه بدم . ایشون می فرمایند که شادی هدیه بدیم

نسرین با پر رویی گفت چرا باز الکی می خندی زودباش یه چیزی بنویس باید بریم خیلی مزاحم خانم تبریزی شدیم خانم تبریزی هم خندش گرفته بود و می گفت : بزار راحت باشه

منم نوشتم که شادی شما خانم تبریزی شادی منه و من دوست دارم شما را خندان ببینم و نوشتم و نوشتم رسیدم آخر صفحه ورق زدم رفتم صفحه بعد . دیدم نسرین دیونه غر غر می زنه اما شیده غرق صحبت با خانم تبریزی بود خانم تبریزی هم بهش می گفت من از بچگی عاشق تدریس و معلمی بودم و از این حرفا ... اومدم که ادامه مطلبم رو بنویسم باز چشم افتاد به یه نوشته کوتاه کمرنگ دیگه در پایین صفحه این جمله بود :

((آموزگاری ، دلدادگی است، چنین جایگاهی، هیچگاه به دست بدان مباد. حکیم ارد بزرگ))

شما اگر جای من بودید شوکه نمی شدید ؟

من بهتم زده بود اساسی ها... اساسی .

خانم تبریزی داشت از عشق به آموزگاری حرف می زد ، اونوقت پایین صفحه سر رسید در مورد عشق به آموزگاری بود !

به خانم تبریزی و شیده گفتم ببخشید یه لحظه مکث کنین و انگشتم رو گذاشتم زیر جمله و سر رسید رو به طرف اونا گرفتم و گفتم : ببینید.

اونا هم یه لحظه مکث کردن و گفتن این جمله رو پیدا کردی از توی سر رسید؟

گفتم نه من الان رسیدم به این صفحه . نسرین خندید و گفت اینگار حکیم اینجاست و حرفهای ما رو گوش می کنه و همه خندیدیم. دیگه نمی تونستم چیزی بنویسم واقعا دیگه دستم به قلم نمی رفت به صفحه خالی سررسید با اون جمله کمرنگ خیره شده بودم .

توی این موقع دیدم نسرین پر رو به خانم تبریزی میگه اون آقا پسر خوش تیپی که در رو باز کردن وقتی ما اومدیم پسرتون بودن ؟

خانم تبریزی هم با خنده سرشو تکان داد گفت : آره مهرداد پسرمه، بچم دو ماهه از صبح تا شب به من می رسه از آشپزی تا داروهام و میهمان داری و کلی کارای دیگه الان هم از خونه رفته بیرون تا شما راحت باشین .

شیده جان هم می گفت : پسر آقایی هستند اصلا به ما نگاه نکردن و فقط گفتن بفرمایید .

من هم که کلافه شده بودم سر رسید رو ورق زدم گفتم شاید در صفحه تازه بتونم چیزی بنویسم و ناخودآگاه باز زود خیره شدم به پایین صفحه

اینبار این جمله حکیم ارد بزرگ بود :  ((بهترین فرزندان ، آنانی هستند که پدر و مادر خویش را ، به هنگام بیماری و ناتوانی تنها نمی گذارند. ))

می خواستم غش کنم . جدی می گم نفسم بند اومده بود فقط تونستم دستم رو بزارم زیر جمله و باز سر رسید رو بگیرم طرف اونها.

نسرین هم سخن فیلسوف رو بلند خوند.

همه هنگ کرده بودیم اصلا نمی شد چیزی گفت با چشمای بینهایت باز به هم زل زده بودیم سر رسید رو بستم. گفتم ببخشین خانم تبریزی من نیمه تموم نوشتم الان خیلی هیجان زده ام یه روزی میام و کاملش می کنم .

الان هم که اینا رو می نویسم مو به تنم راست شده.

بگذریم... من هفته بعدش به خانم تبریزی زنگ زدم و آدرس جایی که سر رسید رو خریده بود پرسیدم تا من هم برم یکی مثل همون رو بخرم .

آدرس یک کتابفروشی رو داد رفتم اونجا اون کتاب فروشی هم تموم کرده بود دوباره زنگ زدم به خانم تبریزی و شماره ناشر سر رسید رو گرفتم و در نهایت رفتم دفتر چاپ کننده اون سر رسید و از انبارشون برام 10 تا سر رسید آورد و با نصف قیمت بهم داد و گفت چون دو ماه از سال گذشته اینها دیگه ارزش اصلیشون رو از دست دادن و من گفتم اگر 10 سال هم گذشته بود باز هم من حاضر بودم 10 برابر قیمتشون رو بدهم و ازتون بخرمشون .

آقاهه شوکه شده بود گفت : برای چی خانم مگه این سر رسید چی داره که شما این قدر بهش علاقمند شدین .

منم خاطره اون روز و جملات فیلسوف بزرگ را بهش نشون دادم . ایشون گفت : من قبلا اشعار مولانا و سعدی و حافظ رو کنار سررسیدهام کار می کردم اما حس کردم شعرها ایجاد انگیزه نمی کنند. پسر خود من یه مجله می خرید فقط به خاطر سخنان بزرگانی که بالای اون مجله چاپ می شد. پسرم بهم گفت این جملات به من انرژی میدن. منو تشویق می کنند تا برای هدفم ارزش قائل باشم، برای خودم هم همین طور . پسرم بالای مجلاتش رو قیچی کرده و همشون رو به در اتاقش چسبونده . حقیقتش من هم از این کار الگو گرفتم و بعد از تحقیق روی جملات بزرگان دیدم حرفای فیلسوف کشور خودمون حکیم ارد بزرگ خیلی به دل میشینه و دلسوزانه و دلگرم کننده است برای همین این جملات رو زیر صفحات سر رسیدم زدم . حرفش که به اینجا رسید دیدم ساکت شد نگاهی به سر رسیدها کرد یک سر رسید رو باز کرد و خیره شده به پایین صفحه.

اونم چه سکوت و زل زدنی .

گفتم چیه؟ چی شده ؟ چی نوشته ؟

دیگه نمی گم چه حال و هوایی به منم دست داد وقتی اون جمله با فونت ریز و کمرنگ رو پایین صفحه دیدم فقط براتون اون جمله حکیم ارد بزرگ رو می نویسم تا خودتون متوجه حال و روز من در اون لحظه بشین :

((سخن مهر آمیز و دلگرم کننده، می تواند از فانوس کوچک ، ستاره بسازد. حکیم ارد بزرگ ))

حکیم ارد بزرگ و آشنایی با او, شناختن فیلسوف حکیم ارد بزرگ, حکیم ارد بزرگ و ششمین سال آشنایی با او, حکیم ارد بزرگ و شش سالی که گذشت, حکیم ارد بزرگ فیلسوف محبوب


الان شش ساله من با جملات فیلسوف حکیم ارد بزرگ زندگی می کنم و همشون رو حفظم و در آینده در این مورد باز براتون می نویسم .


منبع : وبلاگ عشق ، شرف ، آزادی

http://13730122.blogfa.com/post-189.aspx


واژه های مهم : dastan kotah  . dastane kootah  . داستان کوتاه در مورد پدر و مادر . dastan . dastan haye kotah farsi  . dastanfarsi  . حکایتی در مورد ایران . dastan kotah farsi  . یه داستان کوتاه درمورد ایران . dastanhaye kotah  . داستان درباره ایران . حکایت کوتاه درباره ایران . dastan farsi  . حکایت در مورد ایران . dastanhaye ziba  . داستانی کوتاه در مورد فردوسی . داستان  . داستان پدر . داستان درباره پدر و مادر . داستان کوتاه پدر . www.dastanhaye kotah.ir  . داستان زیبا در مورد پدر . حکایتی کوتاه درباره ی ایران . داستان در مورد ایران . داستان محلی کوتاه ایرانی . داستانی کوتاه در مورد ایران . داستان در مورد شادی . داستان پدر و مادر . داستان درمورد ایران . دانلود داستانی راجب ایران . dastan kotah irani  . داستان نادر شاه . داستان نادرشاه . http://dartan kotah  . داستانهای نادر شاه . داستانی کوتاه و کودکانه در باره میهن . داستان های کوتاه درباره ی ایران . داستان های پدر . حکایتی کوتاه از فردوسی . داستان کوتاه درباره ایران . حکایت کوتاه درباره ی ایران . داستان زیبا درباره پدر و مادر . یک داستان در مورد ایران . داستانی در مورد ایران . داستانی کوتاه از فردوسی  . داستان های بزرگ مهر . داستانهایی از نادرشاه . داستات کوتاه درباره یک پدر کارگر کارخانه . داستان کوتاه درمورد ایران . داستان پدر ومادر . حکایت درباره داستان های محلی . داستان درمورد پدر ومادر . چند داستان در مورد پدر . داستان درموردپدر . داستان کوتاه درباره ی پدر و مادر . http://dastan-kotah-tarikhi.blogsky.com/  . داستان درباره پدر ومادر . داستانک درباره پدر

داستان کوتاه : عشق کارگر ژاپنی

1394,11,02 09:24 ب.ظ نویسنده: دانشجو نظرات: 0 نظر چاپ

بعضی از داستانهای کوتاه خیلی به دل می نشیند داستان زیر هم از آن دسته داستانهاست .

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که :

روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. 
او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود مرد جوان پس از …. تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد
 رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟» نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.»



منبع : کانال داستان کوتاه در تلگرام   https://telegram.me/ghe3eh